نوذر پرنگ؛ چشمِ بستهٔ درها
این یک حقیقت تلخ است که
۰ ۱۱۷
این یک حقیقت تلخ است که
به تازیانهٔ من رام شد، مهار نشد
سرشناسم کرد تا حدی که او بشناسدم
از کاف یاقوت تا دشنام به فردوسی و سعدی
هر نالهٔ داغداران، فکر تقاص هزارانبس تیغها آبداران، در خیسیِ آستینند
غزل حوت
هر طرف رو کن و تردید مکن سوی منی
عشق آنچه یافتی نیست…
ساقی عطش دارم…
ایرج عارف را کشت
درود باد به رندی که چون پیاله گرفتنخست یاد رفیقان تشنهجان افتاد
چگونه بیرون از خاکت، برویَم از خود، ایرانا؟