تصویر من و سعدی
از کتاب «قرار نشد» / انتشارات فصل پنجم
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم
واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم
بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
_روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم_
این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم!
از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم
با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم
من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، تصویر من و سعدی به دیوارم
مهدی فرجی
دیدگاهها
میبرم
پاسخ دهید
خسته نباشید به شما
نسبت به باقی سروده هایتان سروده ای بسیار ساده و کلیشه ای بود.
پاسخ دهید
پاسخ دهید
جشمات با آدم حرف میزنه
پاسخ دهید
خیلی قشنگه... خیلی
فقط من متوجه نشدم میگه یال و کوپال... بعد حرف از قفس ه!
میشه توضیح بدید روند شعر رو
پاسخ دهید
احسنت
پاسخ دهید
همهء شعرهاتون زیباست مرررسییی
پاسخ دهید
پاسخ دهید
تا شصتم از دنیای بیرحمت خبر شد/حسم درون شعر مفقودالاثر شد...
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
از دیروز و با جمله ای از یک دوست که نوشت : " مهدی فرجی اعجاز می کنه " پیگیر کارهایتان شدم و ناراحتم که چرا اینقدر دیر شما را پیدا کرده ام .
و خوشحالم که از الان وقت دارم تا با شما باشم
با غزلهای نابتان
شادباشید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید