قصیدهای برای استاد شفیعی کدکنی
از کتاب «چمدان معطل» / انتشارات فصل پنجم
سلام بر تو که مُلک سخنوری داری
کلید کهنهی گنجینهی دری داری
تو را به آینه تشبیه کردم و دیدم
که راستی دلی از تیرگی بری داری
محبتی هم اگر داشتی به من نه سزاست
کرامتیست که در ذرّه پروری داری
نه قصدم است ثنای تو ای عزیزترین!
نه تاج سروری از مدح سرسری داری
چکامه¬ایست همه درد این زمانهی سرد
به پیشگاه تو که درد شاعری داری
اگر شکایتی از روزگار با تو کنم
گناه توست که میزان داوری داری
گناه ماست که دور «بهار» و «ایرج» رفت
گناه توست که با ما مجاوری داری
گناه ماست که دیر آمدیم و مغبونیم
گناه توست که رنج معاصری داری
گناه ماست که سخت است راه و تاریک است
گناه تو که شب تاری اختری داری
مسی به نزد تو آوردهام طلا ببرم
تویی که فوت و فنِ کیمیاگری داری
زمانهایست که خرمُهره گوهر است و تویی
که نقدِ عدل به دکّان گوهری داری
زمانهی حلبیهاست در لعاب طلا
تو خود عیارشناسی و زرگری داری
عذابِ نسل مرا دیر آمدن کافیست
درآ به حجره که بیوقت مشتری داری
ندیده و نشنیده رها مکن ما را
که خود دل پُری از کوری و کری داری
هزار نکتهی باریکتر زمو با توست
که گرنه سر بتراشی قلندری داری
به روزگار تو داریم میکشیم نفس
به لطف حق، سرِ سبز از دلی تری داری
قصیده ایست همه نارسا و بیمعنا
تو را که غور به دیوان انوری داری
مرا ببخش به ایطاء* گرچه میدانم
دلی رئوف کزین سهو بگذری داری
مرا رضای شفیعیِ کدکنی کافیست
تو گر رضای جهان در سخنوری داری
*ایطاء یکی از عیوب قافیه است در این شعر زرگر و کیمیاگر
دیدگاهها
پاسخ دهید
پاسخ دهید
چند وقت پیش شعرخوانی شما را نزد دکتر شفیعی کدکنی دیدم. متأسفانه از ایشان فایلهای ویدویی کمی در اختیار است و افرادی چون من که از ایشان دور هستند ولی در عین حال مشتاق، دسترسی به آن بزرگوار ندارند.
در هر حال آرزوی موفقیت روزافزون برای شما شاعر جوان دارم.
میثم فوزی
1 آبان 95
پاسخ دهید
روی ماهت را میبوسم دوست خوبم. هرگز مهماننوازیات در کاشان فراموشم نمیشود.
قربانت، حمید حسنی
پاسخ دهید
لطفا از كارهاي جديدتون بذاريد
ممنون
پاسخ دهید
ياد اولين شعري افتادم كه از شما شنيدم. قصيده اي براي بيژن ارژن كه عصر يه روز پاييزي در انجمن جوان كاشان خونديد.... يادتون هست؟...
پاسخ دهید
از دوستداران دکتر شفیعی هستم و ایشان مرا می شناسند. قصیدۀ خوبتان را خواندم.
سؤالی دارم، لطفاً با ایمیل تماس بگیرید. ممنونم.
پاسخ دهید
پاسخ دهید
"روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی
روز میلاد مرا روز غزل می خوانی"
قاصدک مژده بده شیخ اجل آمده باز
دست پر با [چمدان]های غزل آمده باز
عاشقان دو سه روزه به تماشا آیید
مرد دلباخته از روز ازل آمده باز
تا که جادو بکند مستی و دلتنگی و مهر
در هم آمیخته و سحر عمل آمده باز
تلخ اگر هست "غم"این کهنه شراب دل او
شعرها ریخته بر جام عسل آمده باز
شاعران صبح زمستان صله ای از طرف
خالق عشق و جنون عزوجل آمده باز
***
شعر "باران"شده می بارد و جان می بخشد
موجی از شور به رگ های محل آمده باز
زیر بارن،سحر از کوچه ی کاشان آن مرد
آتش عشق به گرمای بغل آمده باز
قاصدک وقت پگاه نهم بهمن ماه
شهر را مژده بده روز غزل آمده باز
پاسخ دهید
چقدر با احساس بودید در محضر استاد
و استاد چقدر متواضع
مانا باشید و جوان بمانید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
امروز دیدم که در تجلیل از دکتر شفیعی کدکنی (از شاعران محبوبتون) شعر زیبایی سرودید......
راستش بنده هم گرچه شاعر نیستم اما مدتی قبل چند بیتی به پاس قدردانی جهت تقدیم به محضر شما سروده بودم و به دلیل ناقابل بودن آن شهامت ارسال نداشتم تا به امروز که شهامت عرض ادب و قدردانی را از خودتان آموختم .هرچند قصیده شما و چند بیت بنده قابل مقایسه نیست اما در حس ارادت به محضر استاد مشترکیم. فقط خواستم به زبان شعر(زیبا ترین زبان دنیا) از شما قدردانی کنم.پیشکش ناقابلم را پذیرا باشید:
ملک غزلت آباد ای شاعر کاشانی
سختی سرودن را میدانم و میدانی
با خون جگر بیتی از خون جگر گفتی
در عرصه ی عشاقان شاعر نه که سلطانی
هر قطره ی احساست تا بر ورقی افتاد
شعری متولد شد چون سیل خروشانی
در صبح زمستانی،شب های پریشانی
چون پرتوی خورشیدی،ماهی و درخشانی
مردی که دلش آبیست،عطر غزلش جاریست
در ذهن زمان باقی ،ای مرد تو می مانی
جنس قلمت باران در سینه ی تو طوفان
آهی بکشی شعرت طوفانی و بارانی.....
پاسخ دهید
پاسخ دهید
وامانده درهاي قفس وپر نمي زند/آخر چقدر احمق است اين پرنده كه/عشقش پريده با عشق خويش و او/از حجم تلخ قفسش دل نمي كند.../ع.ا
پاسخ دهید
پاسخ دهید