غم های بهار
۱ ماه پیش
۰۴:۲۸ قبل از ظهر

غم های بهار

«غم دِی رفته و غم‌های بهار آمده است»

از کتاب «قرار نشد» / انتشارات فصل پنجم

غم دِی رفته و غم های بهار آمده است

اژدها رفته و با هیبت مار آمده است

 

خاک کردم غم دل را نفسی تازه کنم

بی‌خبر بودم از آن داغ به بار آمده است

 

آمدم دیدن شادیّ عمو نوروزی

که سرکوچه ی ما زار و نزار آمده است

 

عیدمان ماهی سرخی‌ست درون تُنگی

چه بلایی سر این ایل و تبار آمده است!؟

 

وطنم چهره برافروخته از پاییز است

سرخیِ سیب من از خون انار آمده است

 

باد پیچید به خود، گرد و غباری برخاست

ابلهان داد کشیدند سوار آمده است

 

 

مهدی فرجی

اشعار

دیدگاه ها


عالی مهدی جان

باد پیچید به خود، گرد و غباری برخاست
ابلهان داد کشیدند سوار آمده است

عیدمان ماهی سرخی ست اسیرِ تُنگی
چه بلایی سر این ایل و تبار آمده است!؟

عالیه ...

زیباست اما راستش یکم نفهمیدمش
بهار توی اشعارتون زیاده و این باعث خوشحالی