نسيم هيجان
از کتاب «روسری باد را تکان میداد» / انتشارات فصل پنجم
در وا شد و پاشيد نسيم هيجانش
تا نبــض مرا تنــد کُنــد با ضربانش
تقويم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنـهها بُرد مـرا نــام ونشانش
پيشانی او روشنی آينه و آب
بویِ نفسِ باغچه میداد دهانش
هر صبح، اميد همهی چلچله ها بود
گندم گندم سفرهی دستان جوانش
با اينهمه انگار غمی داشت که میريخت
از زاويهی تند نگاه نگرانش
يک زلزلهی سخت تکانيش نمیداد
يک شعر ولی زلزله میريخت به جانش
انگار دو دل بود همانطور که«سارای»
بين «اَرس» وحشی وجبر«سبلانش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتيم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جانش
ميخواست بهاری بشوم باز، که جاداد
پاييز و زمستان مرا در چمدانش
در واشد و او رفت همانطور که يکروز
در واشد و پاشيد نسيم هيجانش
مهدی فرجی
دیدگاهها
هر بار تازه ای و نمیدانمت غزل
...
این بیت مجتبا صادقی واسه خیلی از غزل های میخانه بی خواب صدق میکند
پاسخ دهید
الهههی آمییین مریم خانم
حرف قشنگی زدید
ایشالا آقا محمد مهربون به عشقشون برسن
پاسخ دهید
الهیی خیلی دلم سووووخت چقد سخته دعا میکنمممم الهی بهش برسید شما که وفادار موندید
پاسخ دهید
اشعار پر شور و دلنشینی دارید. از این بابت به شما تبریک میگویم.
پاسخ دهید
اشعار پر شور و دلنشینی دارید. از این بابت به شما تبریک میگویم.
پاسخ دهید
پاسخ دهید
او رفت.....
الآن 29 سال و 6 ماه سنمه ولی هنوز مجردم.
چند ماهی میشه با خودم تمرین میکنم فراموشش کنم. تقریبا موفق بودم. ولی از دیشب که چند تا از شعرهای شما رو خوندم، آتیش زیر خاکسترم شعله کشیده....
پاسخ دهید
در واشد و پاشيد نسيم هيجانش...
پایان این آمدن و رفتن چه ساده و زیبا بیان شده...
پاسخ دهید
آبی شده تبخیر به شوق میعانش!
پاسخ دهید
آبي شده تبخير به شوق ميعانش!
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
پاسخ دهید
احسنت به طبع زیبای شعرتان
پاسخ دهید
عالی بود بجا درس ازاد کتابم نوشتم
پاسخ دهید