مثنوی بازگشت
۱ ماه پیش
۰۴:۲۸ قبل از ظهر

مثنوی بازگشت

«آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد»

 

از کتاب «قرار نشد» / انتشارات فصل پنجم

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

خنده و گریه­‌ی تواَم به سراغم آمد

 

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

ميوه‌ی نورس من! کال نبودی دیگر

 

آمدی «نو شده» هرچند کهن‌­تر شده­ای

ای فدای قد و بالای تو... زن­‌تر شده­ای!

 

شیطنت رفته و افسونگری آموخته‌­ای

خوانده­‌ای شعر مرا، شاعری آموخته‌­ای

 

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود

لانه‌­ی مضطربِ فاخته‌یی ترسو بود

 

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود

زنی آمد که لبِ خنده­‌زنش غمگین بود

 

دختری بست به بازوی درختی، تابی

زن سرازیر شد از سُرسُره‌­ی بی­‌تابی

 

قلعه‌ی زخمی در حال فرودی انگار

پُل تن‌باخته در بستر رودی انگار

 

گُلِ پژمرده‌ی ناکامِ قراری شاید

دستِ آشفته‌ی مستی به قماری شاید

 

بنشین از منِ بی‌حوصله شعری بشنو

 

قدرِ یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو...

اشعار

دیدگاه ها


عالییه عالیی

تقدیم به استاد (مهدی فرجی) باخاطرات انبوه عاشقانه اش,استقبال از شعر ایشان

آمدی حسرت و تشویش سراغم آمد
یک خزان خاطره از عشق به باغم آمد

آمدی دخترک پاک و تن آلوده ی من
آمدی غنچه ی پژمرده و فرسوده ی من

آمدی باز,ولی غرق تمنا بودی
آمدی از سفر اما تک و تنها بودی

از فراسوی دلت نور غریبی میزد
مثل دریاچه دلت شور عجیبی میزد

با توام, با تو ام ای دختر آذرماهی
ای که آبستن یک حادثه ی جانکاهی

آنکه میخواستی یک روز, دریغا گم شد
بی تو درنای خیالم به افق ها گم شد

بی تو یک شب دل من را شبحی با خود برد
قصه پرداز نگاهت شبی از شبها مرد

(رفتی و دور شدی اینهمه دیرم کردی)
رفتی اما چقدر فاجعه بار آوردی

رفتی و دور شدی ساحل رازآلودم
رفتی و غرق شدم بس نگرانت بودم

زرد و غمگین تر از آنم که بمانم با تو
نوبهارم چقدر فاصله دارم تا تو

ابر تاریکم و آینده نداری با من
حق نداری که بمانی و بباری با من

باز هم تکیه برآن خاطره ها خواهم کرد
با تو می مانم و دستات و رها خواهم کرد
محسن سرمچ

عالي بود، اين هجم احساس باورنكردنيه ، انگار آدمو سوار ماشين زمان ميكنين برميگردونين به خاطره هاش

درود بر شما جناب فرجی زیباست مهربان

عالی بود

تبریک می گم به شما!
قلمتون پایدار

سلام
فکر کنم اینجا همان جایی باشد که میگویند کلمه ها کم آورند. آری اینجا فقط اشک حرف می زند. اینجا اشک ها توصیف میکنند حالم را .....

اشعارتون محشره
و

هر چقد شعراتون و میخونم قشنگتر میشن انگار تو شعرا غرق شدید

چقدر زیبا بود!!!

عالی مثل هميشه

ای فدای قدو بالای تو‌ زن تر شده ای...
استاد منم‌گاهی مینویسم دوست دارم نظرتون رو‌راجع به نوشته هام بدونم ...
وقتی که بست چشمهایش به روی من...اوار شد زمین و‌زمان پیش روی من...خندید زهر شد به کامم جهان عشق...او رفت و‌رفت پشت سرش آبروی من......
....................................................
شب درون خودم ز فرط هوس ...تاخود صبح پیچ میخوردم..
تو نبودی و جای لبهایت ...به تن سرد هیچ‌میخوردم...ساعت از دو‌گذشته بود انگار...عرقی سرد روی دوشم بود...یادگاری مانده از تن تو...عطر غمگین زیر پوشم بود...

خیلی خیلی خیلی عالی

با بیت آخر یاد این شعر افتادم:
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد

پر از احساس
دست مریزاد

یه دونه ای چقد حساتون توی کلمات زنده است

جناب فرجی من با شعر شما زندگی میکنم.این دقیقا وصف حال منه