می‌توانی بروی قصه و رویا بشوی

۱ خرداد ۱۳۹۶ ۴۴۲۱ بازدید ۵ دیدگاه

می‌توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهیِ دورترین نقطه‌ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می‌دانی
من زمینگیر شدم تا تو، مبادا بشوی

آی! مثل خوره این فکر عذابم می‌داد؛
چوب ما را بخوری، ورد زبان‌ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه‌ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گرهِ عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می‌توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می‌توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ‌ترین آدم‌ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس‌های مرا می‌شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی فرجی

میخانه بی خواب/ انتشارات فصل پنجم

دسته بندی ها اشعار
درج دیدگاه شما
کاوه احمدزاده ۳ سال پیش
کاوه احمدزاده
درود بر شما جناب فرجی بزرگوار شبتان به نیک عذرخواهم بنده در دوتا از مصرع های سروده قشنگتان دچار سکته وزنی می شوم، اگر توضیح بدین ممنون میشوم : 1_می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی 2_ در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
mohammad ۲ سال پیش
mohammad
ﺩﻭﺭ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﻪ :)
اعظم ۱ سال پیش
اعظم
بسیار زیبا بود موفق باشید
امیر ۳ ماه پیش
امیر
درود بسیار عالی
امیر ۳ ماه پیش
امیر
درود بسیار عالی

سبد خرید 0

سبد خرید شما خالی است

مهدی فرجی

مهدی فرجی