سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را

۱۲ شهریور ۱۳۹۳ ۶۲۷۷ بازدید ۴ دیدگاه

سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را

بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را

آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را

مجنون تر از بیدند و میلرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشم اشکبارت را

این افتخار است ای پلنگ ماده! بی خود نیست
روی بلندی می بری نعش شکارت را

هرجا که بنشینی نسیمی نامه بر دارم
اندازه یک غصه خالی کن کنارت را

جا می گذاری مادیان ها را و می تازی
گاهی فقط از دورها خط غبارت را

تو تشنه خونی، گلویم تشنه زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را

دسته بندی ها اشعار
مهدی ۶ سال پیش
مهدی
آدمو جر میدین انصافا... خیلی خوب بود. احسنت. دوس دارم شعراتونو./
بیتا فرزین ۶ سال پیش
بیتا فرزین
خدا جان ...؛ در خلقت بعضی ها ؛ سنگ تمام گذاشته ای . سایه شان کم نشود از روزگارمان . بسیار روان و زیبا
امید ۴ سال پیش
امید
استاد شما فوق العاده ای ، من یکی از بزرگترین آرزوهام شاگردی کردن محضر شماست.
محمود ۴ سال پیش
محمود
جناب فرجی سلام این شعر برا مجموعه میخانه بی خواب نیست، به گمانم... یادمه در میخانه ندیدمش

سبد خرید 0

سبد خرید شما خالی است

مهدی فرجی

مهدی فرجی