بین رسیدن و نرسیدن ...

۴ تیر ۱۳۹۳ ۷۲۶۹ بازدید ۵ دیدگاه

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

 

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی 

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟

 

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند 

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی

دسته بندی ها اشعار
ژاله رسولی ۶ سال پیش
ژاله رسولی
سپااس فقط نان تلخ! برام سواله مگه نان تلخ وجود داره؟
مریم اسلامی ۶ سال پیش
مریم اسلامی
بودی و آب و دانه برایم نریختی حتی کلید در قفس من گذاشتی فقط یه دیدگاهه...ممنون
نرگس ۶ سال پیش
نرگس
همیشه باید یکی باشه.. که دنیاتو از هم بپاشه یکی که همه زندیگت شه وتا پلک زدی...رفته باشه
nazir ۶ سال پیش
nazir
من پير شدم دير رسيدي خبري نيست ... عالي بود
زهرا ۳ سال پیش
زهرا
بسیار فوق العاده بود. سپاس بابت قلم زیبایتان

سبد خرید 0

سبد خرید شما خالی است

مهدی فرجی

مهدی فرجی