آواره

۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ۶۱۶۶ بازدید ۵ دیدگاه

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن!
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

دسته بندی ها اشعار
مهدی ۶ سال پیش
مهدی
سلام خیلی از شعراتون لذت می برم
روح الله دارا ۶ سال پیش
روح الله دارا
سلام..می خواهی چه کار؟! ردیف،خیلی متناسب با فضای شعرتان درآمده.دست مریزاد به شما
نیلوفر ۵ سال پیش
نیلوفر
زیبا....زیبا
مهدی رحیمیان ۳ سال پیش
مهدی رحیمیان
سلام ممنون از شما
زمان راد ۳ سال پیش
زمان راد
سلام اقاي فرجى درين چند روز كه شعرهايتان را با چشم جان خواندم تازه فهميدم عاشق شده ام ،شما كردى با من اين كار؟همكار مى خواهى چه كار؟

سبد خرید 0

سبد خرید شما خالی است

مهدی فرجی

مهدی فرجی