آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد...

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

خنده و گریه­ ی تواَم به سراغم آمد

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

ميوه ي نورس من! کال نبودی دیگر

 

آمدی «نو شده» هرچند کهن ­تر شده­ای

ای فدای قد و بالای تو... زن­ تر شده­ای!

 

شیطنت رفته و افسونگری آموخته ­ای

خوانده­ ای شعر مرا، شاعری آموخته ­ای

 

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود

لانه ­ی مضطربِ فاخته یی ترسو بود

 

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود

زنی آمد که لبِ خنده­ زنش غمگین بود

 

دختری بست به بازوی درختی، تابی

زن سرازیر شد از سُرسُره ­ی بی­ تابی


مهدی فرجی
بازدیدها : 6681
مهتاب آزاد : ۱۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۰۳
جناب فرجی من با شعر شما زندگی میکنم.این دقیقا وصف حال منه
نازافرین : ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۰۱
یه دونه ای چقد حساتون توی کلمات زنده است
شیوا دیزاینر : ۱۰ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۷
پر از احساس
دست مریزاد
محمود : ۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۳۲
با بیت آخر یاد این شعر افتادم:
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد
نازافرین : ۲۰ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۳
خیلی خیلی خیلی عالی
مریم... : ۲۲ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۱۳
ای فدای قدو بالای تو‌ زن تر شده ای...
استاد منم‌گاهی مینویسم دوست دارم نظرتون رو‌راجع به نوشته هام بدونم ...
وقتی که بست چشمهایش به روی من...اوار شد زمین و‌زمان پیش روی من...خندید زهر شد به کامم جهان عشق...او رفت و‌رفت پشت سرش آبروی من......
....................................................
شب درون خودم ز فرط هوس ...تاخود صبح پیچ میخوردم..
تو نبودی و جای لبهایت ...به تن سرد هیچ‌میخوردم...ساعت از دو‌گذشته بود انگار...عرقی سرد روی دوشم بود...یادگاری مانده از تن تو...عطر غمگین زیر پوشم بود...
لیلا ارجمند : ۳ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۱:۴۲
عالی مثل هميشه
سمانه : ۳ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۱
چقدر زیبا بود!!!
نازافرین : ۱۲ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۵۱
هر چقد شعراتون و میخونم قشنگتر میشن انگار تو شعرا غرق شدید
محبوبه : ۸ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۷
اشعارتون محشره
و
صبا : ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۰۴
سلام
فکر کنم اینجا همان جایی باشد که میگویند کلمه ها کم آورند. آری اینجا فقط اشک حرف می زند. اینجا اشک ها توصیف میکنند حالم را .....
محمد طاهری لیوانی : ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۳۷
تبریک می گم به شما!
قلمتون پایدار
محبوبه : ۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۶
عالی بود
روح افزا : ۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۱۴
درود بر شما جناب فرجی زیباست مهربان
مرجان : ۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۴۰
عالي بود، اين هجم احساس باورنكردنيه ، انگار آدمو سوار ماشين زمان ميكنين برميگردونين به خاطره هاش
محسن سرمچ : ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۰
تقدیم به استاد (مهدی فرجی) باخاطرات انبوه عاشقانه اش,استقبال از شعر ایشان

آمدی حسرت و تشویش سراغم آمد
یک خزان خاطره از عشق به باغم آمد

آمدی دخترک پاک و تن آلوده ی من
آمدی غنچه ی پژمرده و فرسوده ی من

آمدی باز,ولی غرق تمنا بودی
آمدی از سفر اما تک و تنها بودی

از فراسوی دلت نور غریبی میزد
مثل دریاچه دلت شور عجیبی میزد

با توام, با تو ام ای دختر آذرماهی
ای که آبستن یک حادثه ی جانکاهی

آنکه میخواستی یک روز, دریغا گم شد
بی تو درنای خیالم به افق ها گم شد

بی تو یک شب دل من را شبحی با خود برد
قصه پرداز نگاهت شبی از شبها مرد

(رفتی و دور شدی اینهمه دیرم کردی)
رفتی اما چقدر فاجعه بار آوردی

رفتی و دور شدی ساحل رازآلودم
رفتی و غرق شدم بس نگرانت بودم

زرد و غمگین تر از آنم که بمانم با تو
نوبهارم چقدر فاصله دارم تا تو

ابر تاریکم و آینده نداری با من
حق نداری که بمانی و بباری با من

باز هم تکیه برآن خاطره ها خواهم کرد
با تو می مانم و دستات و رها خواهم کرد
محسن سرمچ
ارسال دیدگاه