روزی قرار شد...

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خُب...کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟

 

مهدی فرجی
میخانه بی خواب/ انتشارات فصل پنجم


بازدیدها : 11181
نازنین : ۱۴ شهریور ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۴۱
چشمان من با شعر های تو هر روز خیس و بارانیست، تو از انتهای دل من مینویسی،
متذکر : ۲۹ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۴۸
عالی. بیت اخر به تنهایی یک شعر کامل است .
ن.موسوی : ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۲۱
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟
عالییییییییییییییییییییییی
فاطمه : ۱۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۲۵
سلام
همیشه ازخوندن اشعارتون لذت میبرم
محبوبه ب : ۲۶ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۵۲
عاااااالی مثل همیشه
ابوطالب توفیق : ۱ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۴۳
از تب عشق نرنجیده که در باران است......
چیدن شاخه ی گلهای سحر آسان است.....
آرمان شهر من آنجاست که حالی پرسیم.....
غافل از درد هم ای ساغی غم نادان است.......
تقدیم به استاد عزیز
ارسال دیدگاه