در وا شد و پاشيد نسيم هيجانش ...

در وا شد و پاشيد نسيم هيجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش
تقويم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام ونشانش
پيشانی او روشنی آينه و آب
بوی نفس باغچه می داد دهانش
هر صبح، اميد همهء چلچله ها بود
گندم گندم سفرهءدستان جوانش
با اينهمه انگار غمی داشت که می ريخت
از زاويهء تند نگاه نگرانش
يک زلزلهء سخت تکانيش نميداد
يک شعر ولی زلزله ميريخت به جانش
انگار دو دل بود همانطور که«ساراي»
بين «اَرس» وحشی وجبر«سبلانش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم ورفتيم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جانش
ميخواست بهاری بشوم باز ، که جاداد
پاييز و زمستان مرا در چمدانش
¤¤¤
در واشد و اورفت همانطور که يکروز
در واشدو پاشيد نسيم هيجانش

 


مهدی فرجی
بازدیدها : 7736
مهری خسروحودی : ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۷
سلام بزرگوار بسیار غزل عالی و تحسین برانگیز ی بود
احسنت به طبع زیبای شعرتان
علي اسدي : ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۹
كم نظير...
روح الله دارا : ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۲:۳۱
باز هم سلام.غزلتان آهویی ست برای خودش اما آقای فرجی با توجه به اینکه دریافته ام شما توانمندید در سرودن چرا خودتان را محدود کرده اید در عاشقانه ها؟
ناهید میعادی : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۲۳
عالیه غزل هاتون. مرسی که می سرایید
عليرضا : ۳ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۸
باز آمدني هست ، اگر رفت مرنجيد
آبي شده تبخير به شوق ميعانش!
علیرضا : ۵ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۷
باز آمدنی هست ، اگر رفت مرنجید
آبی شده تبخیر به شوق میعانش!
م.اردلی : ۲۶ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۱
در واشد و او رفت همانطور که يک روز
در واشد و پاشيد نسيم هيجانش...
پایان این آمدن و رفتن چه ساده و زیبا بیان شده...
محمد : ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۲۵
آذر ماه 1385 عاشق شدم.
او رفت.....
الآن 29 سال و 6 ماه سنمه ولی هنوز مجردم.
چند ماهی میشه با خودم تمرین میکنم فراموشش کنم. تقریبا موفق بودم. ولی از دیشب که چند تا از شعرهای شما رو خوندم، آتیش زیر خاکسترم شعله کشیده....
یک شاعر : ۴ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۰۴
با سلام خدمت استاد گرام چند ماه پیش توسط دبیر ادبیاتم با جناب عالی و شعرتون اشنا شدم وبسیار علاقه پیدا کردم بهشعر گفتن ناگفته نماند که چند بیتی هم گفتم مخلص کلام اینکه اگر میشه قدری از تجربیات ارزندتون رو در اختیار من و دیگر نوپایان قرار بدید با تشکر از صبر و شکیبایی و ذوق بسیار بالاتون
marzie : ۱۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۹
سلام
اشعار پر شور و دلنشینی دارید. از این بابت به شما تبریک میگویم.
marzie : ۱۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۹
سلام
اشعار پر شور و دلنشینی دارید. از این بابت به شما تبریک میگویم.
مریم.. : ۲۲ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۲۴
استاد شعرتون اشک منو درنیورد ولی حرفهای اقا محمد اشکمو و دلمو لرزوند...
الهیی خیلی دلم سووووخت چقد سخته دعا میکنمممم الهی بهش برسید شما که وفادار موندید
مینا : ۴ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۱۰
تشکر از اشعارر بسیار دلنشین استاد

الهههی آمییین مریم خانم
حرف قشنگی زدید
ایشالا آقا محمد مهربون به عشقشون برسن
آقای خط : ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۴۵
این بار چندم است که می‌خوانمت غزل
هر بار تازه ای و نمی‌دانمت غزل
...

این بیت مجتبا صادقی واسه خیلی از غزل های میخانه بی خواب صدق میکند


ارسال دیدگاه