كفشهايم كجاست‌؟ می‌خواهم بی‌خبر راهیِ سفر بشوم‌

كفشهايم كجاست‌؟ می‌خواهم بی‌خبر راهیِ سفر بشوم‌ 
مدتی بی بهار طی بكنم دو سه پاييز دربدر بشوم‌

خسته‌ام از تو، از خودم‌، از ما؛ «ما» ضمير بعيدِ زندگی‌ام‌ 
دو نفر انفجار جمعيت است پس چه بهتر كه يك نفر بشوم‌

يك نفر در غبار سرگردان‌، يك نفر مثل برگ در طوفان‌ 
می‌روم گم شوم برای خودم‌، كم برای تو درد سر بشوم‌

حرفهای قشنگِ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم‌ 
آه خيلی از آن شكسته‌ترم كه عصای غم پدر بشوم‌

پدرم گفت‌: «دوستت دارم‌، پس دعا می‌كنم پدر نشوی» 
مادرم بيشتر پشيمان كه از خدا خواست من پسر بشوم‌

داستانی شدم كه پايانش مثل يك عصر جمعه دلگير است‌ 
نيستم در حدود حوصله‌ها، پس چه بهتر كه مختصر بشوم‌

دورها قبر كوچكی دارم بی اتاق و حياط خلوت نيست 
گاه‌گاهی سری بزن نگذار با تو از اين غريبه‌تر بشوم


مهدی فرجی
بازدیدها : 7570
علي اسدي : ۲ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۱۱
ماجراهايي كه بامن زير باران داشتي/شعر اگر مي شد قريب پنج ديوان داشتم..
نسرین : ۳۰ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۲۶
عالی بود ............
گاه گاهی سری بزن نگذار بی تو از این دربه در تر بشوم
علیرضا : ۸ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۲۹
بسی بسیار فوق العاده زیبا
نازآفرین سماعی : ۲۹ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۴۲
در انزوای خلوتت، در آن ساعت که زمان بر مدار هیچ بر هیچ میپیچد یک نقطه سر سطر غروب هم زیباست با تمام اضطرابش از شب و باز فردا در راه است معجزه پشت لحظه ها بیدار است
کلماتی که بار دلتنگیتون و هم میکشن فوق العاده زیبان
اسماعیل علیزاده : ۲ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۰۱:۰۰
بسیار زیبا مهدی فرجی عزیز...از دوستان احمد عالی هستم

خوشحال میشم به کلبه ی ابیات من نیز سری بزنی...ممنون
بهاره قشقایی فر : ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۲۸
درود بر استاد
مثل همیشه بسیار بااحساس و پراز حرفهایی که پشت دیوار دلمانمان گه گاهی نه به تصادف جا میگذاریم...
دخترکی ناآشنا : ۱۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۰۶:۰۹
خیلی قشنگ بود.
الهه : ۱۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۱
خیلی قشنگ بود. من دکلمه کردمش. خواستین براتون بفرستم.
ارسال دیدگاه