سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را

سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را

بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را

آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را

مجنون تر از بیدند و میلرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشم اشکبارت را

این افتخار است ای پلنگ ماده! بی خود نیست
روی بلندی می بری نعش شکارت را

هرجا که بنشینی نسیمی نامه بر دارم
اندازه یک غصه خالی کن کنارت را

جا می گذاری مادیان ها را و می تازی
گاهی فقط از دورها خط غبارت را

تو تشنه خونی، گلویم تشنه زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را


مهدی فرجی
میخانه ی بی خواب
بازدیدها : 4789
محمود : ۲۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۱۷
جناب فرجی سلام

این شعر برا مجموعه میخانه بی خواب نیست، به گمانم...

یادمه در میخانه ندیدمش
امید : ۳۰ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۰۱
استاد شما فوق العاده ای ، من یکی از بزرگترین آرزوهام شاگردی کردن محضر شماست.
ارسال دیدگاه